ماجرای کاسه آش و پیرزن همسایه
همسایه طبقه پایین ما یه خانم مسن که تنها زندگی میکنه و ما در طول روز به باران که به اقتضای سنش جست و خیزش زیاده یادآوری میکنیم که باران بدو بدو نکن صدا میره پایین و باید رعایت حال یه ادم که پیره و نیاز به استراحت داره رو بکینم و این یاد آوری جدیدا خیلی مختصر شده ( باران پیرزنه ) و وقتی میگیم باران حساب کار میاد دستش ، چند روز پیش آش رشته پخته بودیم به باران گفتم بیا برای همسایه پایینی آش ببریم و هم عذرخواهی مجددی بکنیم برای سر و صداهای ناخواسته وقتی در زدیم با کمال تعجب دیدم خانم جوانی در رو باز کرد بعد از تشکر از ما خواست تا منتظر باشیم که کاسه آش رو برگردونه باران با تعجب از من پرسید مامان چرا به این خانم میگی پیرزن و من خندم گرفته بود و همش به باران میگفتم که ممکنه خانمه بشنوه باشه تو خونه برات توضیح میدم ولی باران بازم آرومتر میپرسید مامان آخه چرا به این خانمه میگی پیرزن . از اونجایی که برای اون خانم بارها آش و نظری های دیگه برده بودم و چند بار منو دعوت کرده بود که داخل خونه منتظر باشم تا ظرف رو بشوره مبلمان خونه رو دیده بودم و وقتی این خانم جوان در رو باز کرد کاملا واضح بود که اون خانمه از اونجا اسباب کشی کرده ولی روم نشد ازشون چیزی راجع به همسایه قبلی بپرسم فایده این کاسه آش این بود که از خانم همسایه جدید هم برای مزاحمتهای احتمالی حلالیت خواستم



ماجرای کاسه آش و پیرزن همسایه
